داستان، داستان يك نسل است. داستان من و توست. من و تويي كه به جان هم افتادهايم و نميدانيم همدرديم، نميدانيم درد در كجا ريشه دارد و و كدام آب مسموم گياه هرزهي آن را بياري ميكند. داستان، داستان ماست. مايي كه بجاي از ريشه كندن اين گياه هرزهي پرخار مسموم، تنها به چيدن شاخ و برگي از آن دلخوش كردهايم. مايي كه يكديگر را متهم مسموم كردن ديگري ميكنيم و نميدانيم كه هر دو از يك جام زهر نوشيدهايم علت درد را بايد در جاي ديگري جستوجو كرد.
«پستچي سه بار در نميزند» دعوتي است به باز آفريني. باز آفريني زندگي خويش برمبناي خواستها و نيازهاي امروز و بريدن از بخشهايي از گذشته كه زنجير به دستوپاي رفتار و افكارمان ميبندد و مانع از زندگي آرام و رو به رشد ما ميشود. فيلم دعوتياست براي نقد بيرحمانه گذشته خويش و بريدن و دلكندن از هرآنچه به كار امروز نميآيد. تلاش براي آگاه شدن پيام ديگرياست كه فيلم به ما ميدهد. آگاهي از آنچه به ما رفته است. تلاش براي ريشهيابي، تلاش براي تبارشناسي و استفاده از اين خودآگاهي براي گام برداشتن در مسير پيشرفت.
براي شكست دادن هر دشمني، ابتدا بايد او را خوب بشناسيم. بايد رفتارش را مطالعه كنيم و نقاط قوت و ضعفش را بدانيم و سپس نبرد با او را آغاز كنيم. حال اگر دشمن ما خود ما باشيم چه؟ مگر ميشود براي نابودي خويش آستين بالا زد و از نتيجه خوشنود بود؟ پاسخ اين است كه آري، ميشود. انسان چيست به جز افكارش،رفتارش و گفتارش؟ ميشود دشمن خويش بود و براي رهايي خويش از خويش كمر به قتل خويش بست. ميشود افكار را تغيير داد. ميشود جور ديگري انديشيد و دانست كه هميشه راه ديگري هم هست. حال اگر اين دشمن گذشته ما باشد چه بايد كرد؟ اگر دشمن رسيدن به فردايي روشن و دليل حال و روز امروز ما تاريخ و رفتار چند صد ساله ما باشد چه بايد كرد؟
پستچي سه بار در نميزند داستان مردي است كه به خاطر تسويه حساب شخصي با مردي ديگر، دختر او را گروگان مي گيرد و به خانه اي در خارج از شهر مي رود و منتظر آن مرد مي ماند. اما سرنوشت ديگري در اين خانه متروكه در انتظار آنهاست. اما اين ظاهر قضيه است و در باطن فيلم روايتي از تغيير نكردن شرايط محيطي جامعه در طول قريب به يك قرن است. قرني كه در آن هيچ نشاني از پيشرفت در زمينههاي اجتماعي و انساني ديده نميشود و فرهنگ مستبدانه مردسالار و پدرسالار هر روز قدر بيشتري گرفتهاست. فيلم حكايت قرني سراسر خشونت و خيانت و جنايت است. قرني كه زخم خوردگان براي فرونشاندن كينه، بهجاي خشكاندن ريشههاي دروغ و تبهكاري، زخميهاي ديگر را هدف تيغ كينخواهي خود قرار دادهاند.
«پستچي سه بار در نميزند» فيلميست سه اپيزودي. سه داستاني كه به طور موازي روايت ميشوند. يكي در اواخر قاجار،يكي در دهه 30 و ديگري در زمان حال و شايد تمام اينها يك داستان بودهاست كه در سه دوره مختلف و براساس شرايط زماني روايت شده است. داستاني كه تنها ظاهر شخصيتها تغيير كردهاست و اين انگار سرنوشت تمام مردان و زناني است كه در كشورشان تنها ظواهر تغيير ميكند و افكار جامعهشان همان افكار پوسيدهاي است كه صدها سال قدمت دارد و گويا مردم نيز خيال دورانداختنشان را ندارند.
«پستچي سه بار در نميزند» نسخهي خوبي براي چنين دردهايي ميپيچد و راه رسيدن به روزهايي بهتر و جامعهاي شكوفا رانشان ميدهد.
اين فيلم را نميتوان در يك ژانر خاص محدود كرد. جدا از بخشهايي در فيلم كه ميتوان آن را در با فيلمهاي تاريخي مقايسه كرد، بخشهايي نيز در ژانر وحشت و دلهره قرار ميگيرد و در تمام طول فيلم نيز عاشقانهاي زيبا و ظريف جريان دارد. عاشقانهاي كه در ميان خرابههاي نفرت رشد ميكند و به بلوغ ميرسد.
«پستچي سه بار در نميزند» دومين ساخته سينمايي حسن فتحي پس از ازدواج به سبك ايراني است.