داستانهاي شباني
سرما مثل جوالدوز فرو ميشُد توي تَن آدم. رضاجِن خَمينهاَش را درآورد و انداخت روي دوشم.
- تو عادت نداري شهري. تا صبح از سرما كُنجل ميشي!
چاياَم را نوشيدم و خيره شدم به درّة تاريك و كوههاي قوز كردة اطراف. علفها خِش خِش ميكردند. زمين از ژالة شبانگاه خيس بود. خزيدم كنار آتيش.
- اينجا مار سَمّي هم پيدا ميشه؟
رضا جِن سوتي كشيد و گفت: مار؟ هَم عَلَفي هست، هَم سَمّي. يه مارايي هست كه اگر بگزدت، به يه بسما... بند نيستي. همونجا سياه ميشي و تموم ميكني.
- به تور تو خورده؟
- يادم نيار كه تنم ميلرزه. يه بار تا دَم مرگ رفتم. ولي اون جانور فرق ميكرد. خيلي هوشيار بود.
- چي؟!
- گوش كن تا بگم شهري! اي چيزي كه ميگم تا حالا نشنيدي.
- به هَم نبافي رضا. يه ماجراي سروتَه دار تعريف كن!
- آب دهانش را قورت داد: صلاه ظهر گذشته بود كه گله را بردم به چَرا. گوسفنداي لاكردارم تا آفتاب نپرّه به چرا نمياُفتن. همچي كه آفتاب رفت و خنك شد، شروع ميكنن. اون روز حال نَدار بودم. گله هَم مال خودم نبود. شبان غِير بودم. زدم به كوه و رَمه رو فرستادم مراتِع سَرحدّ. اي بَد مصّبا نميچريدن. سراشونو كرده بودن زير شكم همديگه. بايد صبر ميكردم تا آفتاب بپره. حوصلم سر رفته بود. هِي با علفا ور ميرفتم. او فصل، يه علفايي سبز شده بود قدّ آدم. دراز كه ميكشيدي، گُم ميشدي.
خدا خدا مِكردم آفتاب بره. بعد رفتم تو خيال. فكر كردم كاشكي از زير اي تخته سنگ يك ماري پيدا بشه- راست بياد طرف من. او وقت پاشَم و با چوبم انقدر بهاِش سيخ بزنم تا وقت بگذره. آخر هَم كَلَّشو با كلوخ لِه كنم.
همينجور عُنق بودم كه ديدم يه چيزي جنبيد: تَنَش به كلفتي چوب من بود. (چوب را داد دستم.) انقدر زشت و عنكر بود كه آدم قِي ميكرد. چشماش گود رفته بود پَسِ سرش. كَلَّش پخ بود. ديدم از زير سنگ خزيده بيرون و فِش فِش مُِكنه! خواستم زبان بگردانم يه اَلحَمدي بخوانم، لالموني گرفتم. هنوز خيالَم تَه نكشيده، ماره جلوم ظاهر شده بود. از همو راه راست آمد طرفم. گفتم: اِي خدا هيچي بهتر از مار نبود خواستم از تو؟!
فهميدم اين جانور مأمور شده كلك منو بكنه. ده قدم بيشتر با من فاصله نداشت...
گفتم: رضا! تو از دست اي مار خلاصي نداري ولي هر چي تو چنتَته، رو كن!
با چشم گشتم دنبال كُلخي چيزي. اِنگار همه كلوخا غيب شده بودن. حتي يه سياسنگم اون دور و برا نبود. هنوز چوب دستمو داشتم. يه آن چشامو بستم و چوبو پراندم. چوب غلتيد و افتاد بيست قدمي ماره. بعدشم قِل خورد توي دره. حالا من بودم و او. نشستم تا بياد كار و تموم كنه.
- خُب؟!
- هيچي. يه فكري زد به سرم. غلت زدم طرف شيب. همين جور غلتيدم تا پائين. پوستم وَر آمد. پائين كه رسيدم، يه تيكه كُلخ ورداشتم و تمام رمقمو جمع كردم.
وقتي رسيدم سرجام، ديدم از ماره خبري نيست. آب شده بود. اي وروگشتم، اووروگشتم، نبود كه نه!
رفتم سرجام. فكر كردم الانه كه در بياد و بگزدم. ولي نيامد. تا شب همونجا كپيدم و منتظر موندم. حالا چند سال مِگذره. بابام مِگفت: او مار هر جا باشه آخرش نِفلَت مُكُنه! مِگن مار دست از آدميزاد وَر نميداره تا بگزدش. از او روز منتظرم تا خودشو نشون بده.
چشمانش ريز شدند و برق زدند. لبهايش را ليسيد و چند قدم دورتر، دراز كشيد وسط علفها.
□□□□
روز بعد خانة كدخدا صالِح مهمان بودم. حرف شُد. ماجراي شب پيش را نقل كردم.
سكوت برقرار شد. كدخدا، تسبيح ميگرداند و صلوات ميفرستاد. دست آخر سر بالا كرد و گفت: شانس آوردي شهري! از من نشنيده بگير. نِمِدونم چه سِرّي تو كار بوده. تو بايد او بالا مُرده باشي!
- ...
- مِدوني بَرة چي بهاِش ميگن «رضاجن»؟
خيره نگاهش كردم.
- اين رضا رو چند سال پيش مار مِگزه. تو كوه. يكعده مِگن مار از سوراخ دهنش رفته تو و فرو شده زير جلدش. يكعُده هم ديدن مثل مار ميخزيده و چشماش سفيد شده بوده.
- زبونشو نديدي شهري؟ راستِ زبون ماره! همه از اين رضا حَذَر ميكنن. هيچكس حاضر نيست شب رو با اي تو كوه سر كنه. حالا راست و دروغش رو خدا عالِمه. سال پيش شهري، جنازة پسر عمو حيدرو سر كوه پيدا كردن. مثل چوبِ گُر گرفته سياه شده بود. چند نفر از اهالي ميگن رضا جنّو همراهش كرده بوده. وقتي از رضا پرسيدن: مُنكر شده!
كدخدا ساكت شد و تسبيح دست گرفت.
قند مثل سنگي صيقلي و سفيد رها شد توي ليوان چاي. حبابها آمدند روي آب. انگشتم را بردم توي دهانم و لغزاندم روي تكه گوشت لَزجي كه زبانم بود...
8/1/85 کلات نادری- سنگ دیوار
13/1/85 مشهد