کتاب باغ و بوستان فرزانگان است . حضرت علی علیه السلام   
مجــله شمــاره : 30










افسانه‌ها از ديرباز به عنوان تجلي ابعاد گوناگون روان بشر و جلوه‌گاه عيني و ملموس آن بوده است. افسانه‌هاي ايران زمين و به‌ويژه خراسان بزرگ علاوه براين بُعد ، آيينه‌ي تمام نمايي از لهجه‌ها و گويش‌هاي گوناگون اهالي اين مرز و بوم و دريايي‌ست كه حاصل غواصي در آن گوهرهايي‌ست كه هيچ‌كجا نظيرش را نمي‌يابي !
حميد رضا خزاعي غواص توانمند اين درياي بي‌كرانه است كه تا كنون ده اكسير را در قالب مجموعه‌اي از افسانه‌هاي خراسان به ساحل فرهنگ ما تقديم كرده است . مهمترين دغدغه‌ي خزاعي افسانه‌ها و بزرگترين آرزويش تدوين 50 جلدي از افسانه‌هاي خراسان مي‌باشد .
دقايقي را با او همراه مي‌شويم .
نوشتن را از چه زماني آغاز كرديد ؟
در دوران دبيرستان داستان‌هايي مي‌نوشتم كه در روزنامه‌هاي محلي چاپ مي‌شد ، بعدها عاشق سينما شدم و در سينماي آزاد كه وابسته به تلويزيون بود ، همراه با جمعي از بچه‌هاي علاقه‌مند ، فيلم‌هاي هشت ميلي‌متري مي‌ساختيم . بود و بود تا باران گل ياس و غبار همه‌جا را فرا گرفت . ما گم شديم ، گم شده‌بوديم و زير باران به دنبال خودمان مي‌گشتيم . سال‌ها گذشت سينما خاطره‌اي بود كه پشت غبار آن سال‌ها فراموش شد . در سال 1368 اولين مجموعه داستان با نام « دريچه‌ي تازه » به چاپ رسيد ، مجموعه‌اي كه كاري گروهي بود ، گروهي از داستان‌نويس‌هاي خراسان . سال بعد مجموعه‌ي « خوابگرد » از چاپ بيرون آمد ، دومين كار گروهي ، گروهي كه در همان سال‌ها از هم پاشيد و هركس در جستجوي يافتن خود به راهي رفت . در سال 1372 اولين مجموعه داستان مستقل با نام نقش خيال به چاپ رسيد . دومين كتاب مستقل ، مجموعه شعري بود با نام « باغ سرخ و سبز » كه در سال 1373 از چاپ خارج شد . از همان سال‌ها بود ، شايد هم از زماني دورتر كه پا در وادي تازه‌اي گذاشتم . بود و بود تا سال 1378 كه جلد اول مجموعه افسانه‌هاي خراسان از چاپ خارج شد . در يك دوره‌ي ده ساله ، ده جلد افسانه‌هاي خراسان ، يك جلد « افسانه‌هاي طنز » ، « افسانه‌هاي پريان » ، « افسانه شعرها » ، مجموعه شعري با نام « ترانه‌ي كبوتران تاريك » و سه داستان كودكانه با نام‌هاي « خون برفي » ، « آدم چوبي » و « افسانه‌ي محبت » را توانستم به چاپ برسانم و راهي بازار كتاب كنم
چگونه شد كه از داستان به افسانه رسيديد ؟
سال‌ها پيش طرح اوليه‌ي رماني را نوشته بودم به نام جان جان كه وقتي طرح اوليه‌ي آن به پايان رسيد ، راستش را بخواهيد با خواندن دست نوشته‌ها به وحشت افتادم ، وحشت از آن همه رويا ، رماني كه سراسر رويا و خيال بود ، روياهاي كه به نظر مي‌رسيد مثل خواب و خيال از دنياي ديگري مي‌آمدند دنياي آشنايي كه بسيار غريبه و دور از دسترس به نظر مي‌آمد . آيا اين روياها روياهاي من بودند يا روياهاي جمعي ما مردمان اين سرزمين ؟ آيا اين دنياي آشنا و در عين‌حال غريبه فقط از ذهن و مغز من تراويده بود يا ريشه در همين آب خاك داشت ؟ بايد كشف مي‌كردم، بايد مي‌فهميدم . در جستجوي اين راز سر به مُهر به افسانه‌ها رسيدم . افسانه‌ها يگانه منبعي بودند كه مي‌توانستم به ‌آن‌ها مراجعه كنم و رد پاي روياهايم را در آن دنبال كنم . نمي‌خواهم بگويم با افسانه‌ها تا آن زمان بيگانه بودم ، من با افسانه‌ها بزرگ شده بودم . مادرم افسانه‌گوي چيره دستي بود . مادرم ، عمه‌اي داشت به نام « عمه‌جان فرنگيس آغا » ، عمه جان فرنگيس آغا افسانه‌گوي توانايي بود كه روحش به افسانه‌ آغشته بود ، اصلا خود افسانه بود و دريايي از افسانه كه در نگاه و كلامش جاري بود .
رد پاي روياهايتان را پيدا كرديد ؟
راستش را بخواهيد هنوز نه ! شايد براي سوال اوليه پاسخي يافته باشم اما در طول كار هزاران سوال ديگر در ذهن و روانم شكل گرفت كه رسيدن به جواب ، آن هم براي آن همه‌ سوال ، نياز به زمان درازي دارد . كسي كه با افسانه بزرگ شده بود ، وارد افسانه شد تا خودش را ، تا روياهايش را پيدا كند اما خودش را گم كرد ،گم شده‌اي كه هنوز مي‌گردد ، وادي به وادي ، سرزمين به سرزمين ، هركجا افسانه‌گويي مي‌يابد پاي نقلش مي‌نشيند ، گوش مي‌سپارد ، همه‌ي جانش گوش مي‌شود ، ضبط مي‌كند . آدم‌ها و روياها را ورق مي‌زند ، ورق مي‌خورد ، تا در كجا و در چه زماني نقطه‌ي آخر را بگذارد و قلم از دستش بيفتد . مي‌دانم تا زماني كه توانايي نگاه داشتن قلم را داشته باشم اين راه به پايان نرسيده است و نخواهد رسيد .
در مورد شيوه‌ي كارتان توضيح دهيد ؟
كار گردآوري افسانه‌ها ، استخراج و تدوين آن‌ها كار ساده‌اي نيست ، بايد عاشق باشيد . بايد افسانه و افسانه‌گو يگانه دغدغه‌يتان باشد تا بدون هيچ چشم‌داشتي ضبط صوت را برداريد ، دوربين عكاسي‌تان را برداريد و به راه بيفتيد ، گاه سواره و در غالب اوقات پاي پياده ، همه‌ي درهاي بسته را بگوبيد و از هر غريبه و آشنا سراغ او را بگيريد ، گاه لبخند ، گاه دشنام و گاه خنده‌هاي پر از تمسخر و نگاه‌هايي كه تو را در هيئت يك ديوانه يا مجنون مي‌بينند و گاه ترا رندي مي‌پندارند كه در جستجوي گنج خودش را پشت افسانه‌ها پنهان كرده است .
گاه در ته يك كوره راه به آبادي مي‌رسيدم و وقتي سراغ افسانه را مي‌گرفتم جواب مي‌شنيدم كه دير آمدي اگر سالي يا دوسالي زودتر آمده بودي فلاني و فلاني هنوز زنده بودند و هركدام دريايي از افسانه بودند ، دريغ و درد ، دريغ و درد . . .
گاه رسيده‌اي ، زود هم رسيده‌اي اما عواملي كه ريشه در همين فرهنگ دارند ، چنان دو دستي بر تخت سينه‌ات مي‌كوبند كه بر خاك مي‌افتي و در غبار گم مي‌شوي .
اولين جلد افسانه‌هاي خراسان كي منتشر شد ؟
جلد اول افسانه‌هاي خراسان در سال 1378 از چاپ خارج شد .
راجع به پيشينه‌ي افسانه توضيح دهيد ؟
فكر مي‌كنم قدمت افسانه به قدمت عمر بشر است ، انسان‌ها از همان ابتداي خلقت از زماني كه توانايي لازم براي ارتباط كلامي با يكديگر را پيدا كردند بايد در همان زمان‌ها افسانه متولد شده باشد . افسانه متولد شد تا پاسخي باشد براي توجيه دنياي پيرامون ، شكستن مرز ميان خواب و بيداري ، راهي براي رسيدن به روياها ، فراموش كردن دردها و مهمتر از همه پر كردن اوقات فراغت و تنهايي .
از ارتباط ميان افسانه و آرزوهاي انساني بگوييد ؟
افسانه و آرزو شايد دو همزاد ديرينه باشند ، همانطور كه آدمي و آرزو دو همزاد ديرينه هستند . اگر آرزو را از آدمي‌زاد بگيريم حتما رو به قبله دراز خواهد كشيد تا مرگ از راه برسد و او را با خودش ببرد . افسانه‌ها خلقت آرزوهاي بزرگ و راه رسيدن به آن‌ها را نشان مي‌دهند
بگذاريد درباره‌ي يكي از مهمترين كاركردهاي افسانه بگويم ، ببينيد وقتي ما در يك تنگنا قرار مي‌گيريم يا با مشكلي بزرگ مواجه مي‌شويم طبيعي‌ست كه تقلا مي‌كنيم و دوست داريم خود را از مهلكه نجات دهيم . در گذشته يكي از مهمترين كاركرد افسانه‌ها بخصوص در ميان كودكان و نوجوانان اين بود كه كودك با همزاد پنداري و يا قرار دادن خود در جايگاه قهرمان افسانه تقلا مي‌كرد تا با كمك آن بر مشكلات خود يا مشكلاتي كه بر سر راهش قرار داشتند غلبه كند . هنوز هم وقتي داستاني مي‌خوانيم غالبا خود را به جاي قهرمان داستان قرار مي‌دهيم و با پيروزي قهرمان داستان يا فيلم احساس مي‌كنيم اين ما هستيم كه پيروز شده‌ايم و در عالم خيال براي لحظاتي چند از شر رنج‌ها و دردها خود را رها مي‌بينيم اين روحيه‌ي همزاد پنداري به ما راه نشان مي‌دهد راه كار ارائه مي‌دهد .
يكي ديگر از كاركردهاي افسانه در گذشته وظيفه‌ي تعليم و تربيت كودكان و نوجوانان را برعهده داشت . پدر بزرگ و مادر بزرگ كه در گذشته وظيفه‌ي تعليم و تربيت كودكان را برعهده داشتند آنان به‌صورت غيرمستقيم و از طريق افسانه به كودكان پند و اندرز مي‌دادند بي‌آن‌كه با واكنش منفي آن‌ها در برابر پند و اندرز مواجه باشند . بايد بپذيريم كه اصولا انسان در برابر نصيحت مستقيم واكنش نشان مي‌دهد اما افسانه همان نصيحت را به‌صورت غير مستقيم و در قالبي دلنشين ارائه مي‌دهد ، راه‌هاي واكنش منفي را مي‌بندد و ملكه‌ي ذهن مي‌شوند چون دلنشين روايت مي‌شوند و شرايط همزاد پنداري و قرارگيري در جايگاه قهرمان را فراهم مي‌آوردند ( آدم و حوا گندم را خوردند چون به‌صورت مستقيم نصيحت شده بودند كه گندم را نخوريد . آدم و حوا گندم را خوردند و افسانه‌اي را خلق كردند تا با كمك آن افسانه نسل‌هاي بعدي خطاي پدر بزرگ و مادر بزرگ را تكرار نكنند . )
افسانه‌ها چه پيوندي با تاريخ دارند ؟
سرزمين ما از ديرباز تاريخ همواره در معرض تاخت و تاز اقوام پيرامون خود قرار داشت ، درست است كه تمامي اين اقوام پس از ورود به اين سرزمين كم‌كم رنگ بوي فرهنگ اين سرزمين را به خود مي‌گرفتند و بعنوان مدافعان اين فرهنگ درمي‌آمدند اما بايد بپذيريم كه در اين هجوم‌ها بسياري از مظاهر مادي فرهنگ ما مثل معماري ، كتاب و . . . در معرض نابودي و ويراني قرار مي‌گرفتند و در آتش خشم مي‌سوختند و خاكستر مي‌شدند اما ادبيات شفاهي كه جايگاه آن‌ها در دل مردمان اين سرزمين قرار داشت و سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌شد بي هيچ آسيبي حفظ مي‌شد و با امانت‌داري به نسل بعدي منتقل مي‌گرديد و هيچ هجوم و ويراني قادر نبود به آن‌ها آسيبي وارد كند اما در نيم قرن اخير اين ميراث گرانقدر در هجوم راديو و تلويزيون و ديگر وسايل ارتباط جمعي عصر حاضر بي‌آن‌كه جايگاه تعريف شده‌اي داشته باشد در معرض خطر نابودي و فراموشي قرار گرفته است . ادبيات شفاهي اين ميراث گرانقدر كه سابقه‌ي بسيار ديرينه‌اي دارد ، توانايي خفته‌ي بسيار عظيمي كه توانايي لازم براي روشن كردن بسياري از حلقه‌هاي مفقوده‌ي تاريخ ، باز كردن بسياري از گره‌هاي كور تاريخي و يافتن بسياري از گوشه‌هاي گم شده را به‌صورت بالقوه در درون خود حفظ كرده است . اين محفوظات بسيار ارزشمند نه تنها توانايي لازم براي باز سازي و بازخواني گذشته‌ها را دارا هستند بلكه توانايي لازم براي مواجه شدن با مشكلات فردا و راه‌هاي عبور از آن‌ها را مي‌توانند به ما آموزش دهند . تجربه‌هاي بسيار ارزشمندي هستند كه شايد در ابتدا گنگ و نامفهوم به‌نظر آيند و يا خرافات و چيزهاي غيرواقعي و دور از دسترس تلقي شوند اما مي‌دانم كه تكه‌هاي پازلي هستند كه اگر درست كنار هم چيده شوند نقش‌هاي بديعي در تاريخ آينده بازي خواهند كرد . ذكر اين نكته در همين جا شايد خالي از فايده نباشد . پاره‌اي از توانايي‌ها و قدرت‌هاي خاص به پاره‌اي از شخصيت‌هاي افسانه‌اي نسبت داده مي‌شود مثل پرواز براي ديوها ، جادو و پرواز و . . . براي پري‌ها . بازگرديد به عالم خواب و آن را مقايسه كنيد با عالم بيداري . در عالم خواب خود من بسيار خواب پرواز ديده‌ام ، دست‌هايم را مثل بال پرندگان برهم مي‌زنم و در آسمان بالا مي‌روم يا دويدن‌هاي سبك بالانه‌اي كه يك گام در اين‌جا و گام بعدي در فاصله‌اي بسيار دور ، شناور بودن در هوا و حركتي كه تا نخواهي گام بعدي به زمين نخواهد رسيد . اگر در عالم خواب مي‌توان پرواز كرد پس حتما اين توان در عالم بيداري هم وجود دارد اما روزمرگي و منطق دو دوتا چهارتا مانع از تحقق آن است ، مگر نمي‌گويند ما از بخش ناچيزي از توانايي‌هاي مغزمان استفاده مي‌كنيم و بقيه‌ي آن بلااستفاده باقي مي‌ماند . كرامات و توانايي‌هايي كه به پاره‌اي از عرفا نسبت داده شده‌اند مثل راه رفتن روي آب ، مثل رفتن و بازگشتن به سرزميني دور دست در يك چشم برهم زدن . تذكره الاولياء و بسياري از كتب عرفاني نمونه‌هاي فراواني از اين دست را ارائه مي‌دهند . پس وهم و خيال نيستند ، رويا پردازي نيستند خود واقعيت‌ها هستند كه با منطق دو دوتا چهارتاي ما همخواني ندارند .
قرار بود از پيوند افسانه‌ها و تاريخ بگوييد ؟
همانطور كه گفتم با كمك گرفتن از افسانه‌ها مي‌توان حلقه‌هاي مفقوده‌ي تاريخ را پيدا و دوباره آن را بازسازي كرد . البته كار ساده‌اي نيست نيازمند تلاش و خلاقيت است . افسانه‌ها گاه الگوهاي شخصيتي و تاريخي را به ما معرفي مي‌كنند . به ما مي‌گويند كه چه كساني در دل مردم قرار دارند و چه كساني مورد نفرت مردم هستند . به عنوان مثال شاه عباس در افسانه‌هاي خراسان جايگاه ويژه‌اي دارد و به عنوان نمونه‌ي كاملي از يك پادشاه عادل و خيرخواه مردم معرفي مي‌شود . من كاري به تحليل‌هاي سياسي مذهبي موجود كه در پيرامون شخصيت شاه عباس شكل گرفته است ندارم ( و براي همه‌ي اظهار نظرها احترام قائلم ) اما افسانه‌ها چيز ديگري را روايت مي‌كنند . شاه عباس در تمامي اين افسانه‌ها با لباس مبدل درويشي در ميان مردم مي‌گردد و از نزديك بي‌آن‌كه شناخته شود ، زندگاني مردمان سرزمين خود را مورد بررسي و دقت قرار مي‌دهد . تكيه‌اش بر آن چيزهايي نيست كه ديگران برايش نقل مي‌كنند بلكه بر چيزهايي تكيه مي‌كند كه خود ديده و با زير و بم آن آشناست و چنين است كه شخصيت يگانه‌اي در حكومت خلق مي‌شود و جايگاه خويش را در دل مردم پيدا مي‌كند ، الگويي‌ست كه مي‌تواند مورد توجه همه‌ي صاحبان قدرت قرار گيرد . در كنار شاه عباس شخصيت افسانه‌اي نادرشاه را هم داريم . نادرشاه در افسانه‌اي كه در تربت حيدريه ضبط كرده‌ام ، شخصيتي بسيار منفي دارد نمونه‌اي از يك لات ، شايد هم يك لمپن . در كنار هم قرار دادن اين دو شخصيت افسانه‌اي نشان مي‌دهد كه مردم هيچگاه فريب نمي‌خورند و چيزهايي را مي‌بينند كه بايد ببينند . بنابراين ارتباط ميان افسانه و تاريخ بسيار سازنده و خالي از هر فريب و نيرنگي‌ست مشروط بر آن‌كه با نازك بيني و شيوه‌اي علمي و صحيح به آن نگاه كنيم و بدون هيچ پيش‌داوري آن را تحليل كنيم .
مجموعه‌اي به نام افسانه شعرها منتشر كرده‌ايد اگر ممكن است در مورد آن بيشتر توضيح دهيد ؟
بسياري از افسانه‌ها ، افسانه‌هايي هستند كه همراه با ساز و آواز روايت مي‌شوند و در زمان روايت فضايي دلنشين و روح‌نواز خلق مي‌كنند . بسياري از بخشي‌ها ( نوازندگان كرد ) و عاشق‌ها ( نوازندگان ترك ) چنين سنتي را دنبال مي‌كنند . سنت نقالي و شاهنامه‌ي فردوسي نيز خود ميراث‌دار بزرگي از همين شيوه‌ي افسانه‌سرايي‌ هستند . افسانه شعرها ، افسانه‌هايي هستند كه نظم و نثر را در كنار هم ارائه مي‌كنند و صداي دلنشين ساز نيز كل مجموعه ( افسانه گو و افسانه و شنوندگان ) را همراهي مي‌كند ، مثل موسيقي متن يك فيلم كه اوج و فرود را برجسته مي‌كند ، صداي ساز همراه با افسانه گاه اوج مي‌گيرد و گاه باراني از اندوه برهمه جا و همه‌چيز مي‌باراند . در اين كتاب تلاش شده است تا مجموعه‌اي از اين نوع افسانه‌ها در كنار هم قرار گيرند . افسانه‌هايي بديع كه پاره‌اي از آن‌ها شايد در نوع خود منحصر به‌فرد باشند
آيا افسانه‌ها وجوه مشترك دارند ؟
دو عامل تاثير مستقيمي بر شكل‌گيري اين وجوه مشترك تاثير مي‌گذارند :
-         انسان و انسانيت كه وجه مشترك تمام انسان‌هاست
-     سفر و انتقال ، همانطور كه انسان‌ها قادر به سفر و حركت از مكاني به مكان ديگر هستند دست‌آوردهاي بشري نيز اين توانايي را دارند كه به حركت درآيند و جايي به جاي ديگر منتقل شوند ، البته بايد پذيرفت كه اقليم و فرهنگ بر اين دست‌آوردها تاثير مي‌گذارند و باعث ورود عناصري جديد به افسانه مي‌شوند و يا عناصري كه با آن فرهنگ همخواني ندارند را از افسانه حذف مي‌كنند .
مثلا افسانه‌ي ماه پيشاني در افسانه‌هاي ما و افسانه‌ي سيندرلا در افسانه‌هاي غرب سرچشمه‌ي مشتركي دارند اما ورود عناصر فرهنگي باعث تفاوت‌هاي بنيادي در ساختار و جهان بيني دو افسانه گرديده است .
علاوه برموارد برشمرده ، هر افسانه براي ماندگاري نيازمند تغييرات و اصلاحاتي‌ست كه در هر دوره بر روي آن اعمال مي‌گردد . البته اين تغييرات يا اصلاحات آنچنان بنيادي نيستند كه بتوانند ساختار يا چهارچوب افسانه را تغيير دهند صرفا شبيه تراشي هستند كه براي جلاي بيشتر به يك گوهر داده مي‌شود گوهر تراش مي‌خورد تا جلوه و جلايي بيشتر پيدا كند
حرف آخر شما ؟
در ابتداي صحبت به مشكلاتي كه در اين مسير وجود دارد اشاره كردم و اما حرف آخر آن است كه بايد فرهنگ شفاهي با تمامي ابعاد آن ثبت و ضبط شود ، بايد پيش از آن‌كه دير شود ، همه آستين‌هاي همت را بالا بزنند . بيشتر از هزار بار است كه گفته‌ام و مي‌گويم : با مرگ هر كهن‌سال بخشي از فرهنگ شفاهي ما مي‌ميرد و در خاك مدفون مي‌شود ، بي‌آن‌كه نسل جديد هيچ تعهد يا رغبتي براي حفظ آن درخود احساس كند . امروز دير است و فردا وقتي چشم‌هايمان را باز كنيم خواهيم ديد كه بخش عظيمي از فرهنگ ما كه نسل به نسل و با امانت داري از دل تاريخ به امروز امتداد يافته ، ناخواسته و از روي ندانم كاري در دل خاك مدفون شده است ! اي كاش ميراث فرهنگي و ديگر متوليان امور فرهنگي كشور اين امر را جدي‌تر مي‌گرفتند .
 

 

نشریه اقبال
انجمن مدیران مطبوعات خراسان رضوی
خانه مطبوعات خراسان رضوی
مسافران
سبز زیست
مدیریار/سایت جامع مدیریت
گناپا «مژده گناباد»
صبح نیشابور
ماهنامه بچه مشد
روزنامه خراسان
شهرآرا
روزنامه قدس
ارمغان خراسان شمالی

نظر شما درباره مجله چیست؟ 




طراحی وبرنامه نویسی شرکت رسا پدیدار توس